
بچه بلاگفایی مامان ۹ سالش شد ...
ادامه مطلب
چی بگم نمیدونم ، ناراحت وارد سن جدیدم شدم، هیج حس و حالی ندارم .فِس ِ فِس هستم . سن خوبی باش برام ۲۲ سالگی ♥️...
ادامه مطلب
پنجشنبه با دوستای الهه رفته بودیم پارک بانوان ، تولد یکیشون بود و قرار بود سوپرایز کنن،اولش اصلا دلم نمیخاست برم چون میگفتم اونا راحت نمیشن جمعشون یه غریبه باشه و اینا که الهه گف همه خواهراشونو میارن ،اقا ما رفتیم و من هنوز معذب بودم، دیگه رفته رفته جور شدیم و کلی خوش گذشت باهاشون،اخرشم عکس گرفتیم ، و من عاشق اینم یکی ازم عکس بگیره و بدون اینکه من بگم میگفتن هدیه بیا وایستا ازت عکس بگیرم، خلاصه خیلی خیلی لذت بردم از این که تو جمعشون بودم و خوش گذشت.حسرتم قولدم ...
ادامه مطلب
بچم ۸ سالش شد ...
ادامه مطلب
دوشنبه شب مریم دوستم بهم پی ام زد که فردا بریم بیرون منم ب مامانم گفتم و بهونه هامو جور کردم و گفتم بریم.صبحش اس ام اس زد که ساعت ۱۲ و ۴۵ میان دنبالم.الینا و شادی خونمون بودن و با کمک اونا از خونه زدم بیرون البته مامانم تو جریان بود ، به این بهانه رفتیم که میریم خونه الینا و شادی رو تمیز کنیم. مریم رسید و گف میریم یه کافه رستوران بیرون شهر حالا من میگم دوره و فلان ...
ادامه مطلب