تو دوران خیلی بدیم ، اگه میدونستم دهه ۲۰ زندگیم اینقد خسته کننده کسل پوچ زشت میگذره بچگی آرزو نمیکردم بزرگ شم . همیشه گرفتم تلاشی برای هیج کاری نمیکنم ، از زندگی که دارم متنفرم یا زندگیی که توشم ، یا این تفکر لجن خانوادم که همه چیو تو درس کوفتی میبینن من خودم قبول کردم کا واقعا دیگه من توانایی درس خوندن ندارم ، شاید دارما ولی دیگه نمیخوام بخونم واقعا حالم بهم میخوره از درسم میشینم درس بخونم از سطر اول حوصلم بهم میخوره متنفرم . بابامم که میگم کلاس و اینا رو میگه اول درستو ببینیم کجا میرسونی . (درسمو میرسونم به جهنم دست از سرم بردار ) . خودش میاد میگه هواییمون میکنه ولی وقتی به مرحله عمل میرسه دلش نمیاد نمیخاد قبول کنه که ما کاری غیر درس خوندن انجام بدیم . نمیدونین چقد گرفتم چقد همه چی سختمه چقد متنفرم از زندگی چقد تو فشارم و فقط میخوام دیگه تموم شه همشون . نمیدونم کی قراره از ته دل بخندم خوشحال باشم .
+تولد ۹ سالگی این بچه هم بود ، تو حس و حالش نبودم بیام بنویسم گذاشتم ماه دیگه ۹ ام بیام با یه ماه تغییر بنویسم ، اگه تو حس و حالش بودم البته یادم نرفت :'(((
girl land...ما را در سایت girl land دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17