اون خبری که تو پستهای قبل از خدا میخواستم قسمت کنه و بیام اینجا بنویسم، بالاخره شد...بالاخره اون روزی که براش دعا میکردم، براش اشک ریختم، براش ناامید شدم و دوباره امید ساختم، رسید.یه مسیر که شاید از بیرون فقط یه نتیجه داشته باشه، ولی از درون پر بود از ترس، انتظار، صبر و جنگیدن با خودم.امروز بیشتر از هر چیز، حس آرامش دارم.حس اینکه خدا بعضی دعاها رو، تلاش هارو نه فراموش میکنه، نه رد و نه نادیده میگیده… فقط زمان درستش رو انتخاب میکنه.نمیدونم آینده چی
برچسب:
نویسنده: سجاد کاشانی