خرید بک لینک

آنچه در اردیبهشت گذشت

سلام بر عالم بلاگفا، بازم تنبلی کردم و نتونستم بنویسم، اردیبهشت ماه کلاس رفتم و الانم خانومی میتونه شنا کنه یکمی شنا بلد بودم ولی میترسیدم ولی با این کلاس رفتنم همش حل شد و دیگه ترسی ندارم مربیم یه خانوم ۶۷ ساله بود اصلا بهش نمیخورد بهش می‌فتن صوری خاله؛ صوری خاله خیلی مهربون بود و حتی کسایی که همینجوری اومده بودن هم میدید اشتباه میرن میرفت زود اموزش میداد .یه تصمیماتی هم راجع به درسم گرفتم فعلا روش قطعی تصمیم ندارم نمیخام اینجا مطرح کنم. قبل اینکه بنویسم خیلی چیزا تو ذهنم بودااا الان هیج کدوم چیزی که این ماه خیلی منو مشغول خودش کرد اینده.م بود که معلوم نیس و منم ول ول میچرخم کسی راهتماییم نمیکنه وقتی هم از بابام نظر میخوام انگار نه انگار میگه خودتون تصمیم بگیرین و این تصمیمم باید حول محور درس باشه نه چیز دیگه ، درس خوندن رو هم اینجوری بگم براتون که شروع که میکنم به خوندن میبینم انقدررر سخته و متوجهش نمیشم و از درس زده میشم و میزارم کنار تازگیام این خوف افتاده تو وجودم که من اگه وکیل شم چطوری برن دادگاه منِ دختر کوچولو. خلاصه که اینجوری . حالا چرا این خوف اومده برام چون رفتم مشاوره های حقوقی و یکم بهم امید دادن ولی کو یه ادم پرتلاش نیس داره حریم سلطان میبینه صب تا شب. دوست داشتم مثلا بابام رو همه چی حمایتم کنه مثلا سر همین شکلات سازی و شیرینی پری چقدرررر علاقه و هنر دارم سرش ولی هر وقت خاستم شروع کنم همون اول گفت اهااا درسم بخون بجای این کارا درس بخون ، شکلات میخوای درس بخون کار کن با پولت بخرررر اخهههه پدر منننن .

برچسب: نویسنده: سجاد کاشانی تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 7:08

صفحه بندی