مثل همیشه بازم میخوام با این جمله شروع کنم: خیلی دلم مبخواست بیام بنویسم ولی تنبلیم شده. چنل دیلی تلگرام خیلی بد عادت کرده منو همه جیزو همون لحظه اونجا مینویسم و نوشتن تو بلاگفارو پشت گوش میندازم. سال جدید رو پیش آقا شروع کردیم نیم ساعت ۴۵ دیقه مونده به تحویل رفتیم سر خاک من و الهه و مامان، دیدیم عمو مامان هم اونجاست، کلی نشستیم و برای نبودش گریه کردیم کلی از خدا گله کردم که چرا اقام و چرا ما ، چرا نباید اقا باشه و باهم سال رو تحویل کنیم کلی نشستیم نفهمید کی اصلا سال تحویل شد. کل تعطیلات رو موندیم مشگین خونه اقا با مامانبزرگ ، دلمون میخواست خونه خودمون باشیم ولی چی میشه کرد. بعد ۲۰ روز که برگشتیم هم خوشحال بودم هم ناراحت برای تنهایی مامانبزرگ ولی عادت کرده خودش که اینحوری میگه . بالاخره کلاس ثبت نام کردم و روزای زوجم رو پر میکنم ولی هنوز تلاش برای درس خوندن به جایی نرسیده یه روز میخونم ۴ روز نه این بی برنامگی واقعا کلافم کرده و کاری هم براش نمیکنم میخواماااااا نمیشه :/
برچسب:
نویسنده: سجاد کاشانی